چهارشنبه 13 آبان1388
دوبیتی زشت
محض محک دل را خلاف یار کردم
دیدم چنین فرضی و برهانی محال است
صدبار فرض خلف را انکار کردم
چهارشنبه 30 بهمن1387
بزرگترین گناه
هیچ وقت عشق را برای هوس نخواستم و همین بی هوس
خواستن آرزوها، بزرگترین گناه من بود در این شکنجه
شدن های پی در پی . شکنجه گرهایی که به جرم عاشقانه
بودن مرا تازیانه می زنند، اصلا نمیدانند محبت چیست.
آنها نه عشق را می فهمند نه دوست داشتن را.این آدمک های
بد آرزو جز هوس در پی چیزدیگری نیستند وچیز دیگری
نمی خواهندو البته حقشان هم بیشتر ازاین نیست.
و من خیلی دیر می فهمم کسی که در لباس احساس و با
تن پوش عاطفه آمده تا چندی دیگر خواهد رفت و جز
فاجعه ی تلخ جدایی چیز دیگری نصیبم نخواهد کرد و
البته وقتی که هم میفهمم ،حس لوطی بازی ام گل میکند
ونمی گذارد که...
و مجبورم میکند که تا ته خط،تا انتهای ذره ذره شدن
من بی هوس یعنی تا ابتدای قفس در خود شکستن و تکه تکه
شدن،همنفس باشم.
جمعه 25 بهمن1387
خورشید عشق
امیدوارم که خوشتون بیاد...
از قضا خورشيد از مغرب دميد
قطره اي بر سينه ي آدم چكيد
وز قدر آن قطره نامش راز شد
عشق هم از آن زمان آغاز شد
از قضا دل راز خود ابراز كرد
پر براي عشق و مستي باز كرد
وز قدر صياد دل ، او را بديد
بهر صيد دل كمان بر زه كشيد
از قضا تير آمد و بر دل نشست
بي وفا صياد كز شادي بجست
وز قدر دل زخمي بيداد گشت
دلبرش از اين جهت دلشاد گشت
از قضا دل آنچنان درگير شد
كز فشار درد دامنگير شد
وز قدر دلبر بسي دلسنگ بود
بودن دل هم برايش ننگ بود
دوشنبه 6 خرداد1387
فرق دلداده و دلدار
اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودم
سر رهگـذار تو جا می گـرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
و گر سنگ بودی ، به هر جا که بودم
مرا می شکستی ، مرا می شکستی !
رهی معیری
شنبه 14 اردیبهشت1387
بهت و حیرت...!
شیشه ی دل را کدامین دلهره
این چنین از غربت و تنهایی دل می زدود...
دوشنبه 19 فروردین1387
یه شعر نیمه کاره...
ازاین همه دنائت افتاده ام به حیرت
مردم ز عشق ترسند چندی کنند حکایت
معنای واژه ی عشق با پول همردیف است
والله این جنایت دارد بسی خجالت
در جای جای شعرم رانم ز عشق صحبت
شاید که کرده باشم لختی ز عشق حمایت
مجنون به خوابم آید هر شب نه هر دم اما
هر بار با همان لحن گریان کند شکایت
عاشق چنان شقایق خونش به دل نهادست
افسوس این شباهت دیگر نگشت رویت
دیروز ما سه حرف است عشق و فراق و وصلت
امروز اما چنین است دیدن . هوس . خیانت
احسان ضامنی
شنبه 18 اسفند1386
تو به من خنديدي!
تو به من خنديدي ، و نمي دانستي
من به چه دلهره از منحني تابع دل
عطف را دزديدم
حد چپ از پي من تند دويد
عطف را دست تو ديد
مشتق از دور به من كرد نگاه
با نگاهش فهماند ، زندگي كسرِ من و مخرج صفرِ دل ماست
بي نهايت آنجاست ، كه دل و مخرج كسر ميل بر صفر كنند
و در آن مقطع سبز ، رفع ابهام دل ما ز خداست
تازه فهميدم من ، تابع پيوستگي راست ندارد اصلا...!
عطف گريان شد و از دست تو افتاد به خاك
بازه ي باز نمودار دلت روي محور افتاد
و تو رفتي و هنوز ، سالهاست
كه ميان من و تصوير دلت ، يك مجانب پيداست!
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا منحني تابع سينوسي ما ، عطف و پيوستگي راست نداشت؟!
دوشنبه 13 اسفند1386
محسن یگانه
دانلود آهنگ 192 کیلوبایت سرور 1 (MP3) (راست کلیک و Save target as)
دانلود آهنگ ۱۲۸ کیلوبایت (MP3) (راست کلیک و Save target as)
دانلود آهنگ 32 کیلوبایت (WMA)
سه شنبه 7 اسفند1386
گوشی رایگان
این پست راجع به گوشی رایگانه... اگه دوست دارین وارد ادامه مطلب بشید...
ادامه ی مطلب
چهارشنبه 1 اسفند1386
شعر جدیدم...

دوشنبه 8 بهمن1386
چند گویم من از جداییها
بازم سلام بچه های گل روزگار که همش بهم سر میزنید و کامنت هم میذارید... اسم این شعر رو بالاخره گذاشتم "چند گویم من از جداییها"
روزگاري با غم دوري تو من ساختم
قصه ها و غصه ها با ياد تو پرداختم
با اميد ديدنت يك لحظه و يك ثانيه
بارها در كنج غم شعر و غزلها ساختم
شور عشقت خانه ي دل را به بازي ميگرفت
من چه خوش اين بازي بي انتها را باختم
گرچه سازت همنوا با ساز من هرگز نشد
باز اما من برايت اين نوا بنواختم
بي تو سرگردان و حيران گم بدم در خويشتن
با تو اما من خودم را بيشتر بشناختم
عقل در آغوش عشقم خفته و مدهوش بود
من به رأي عشق سوي قلب سنگت تاختم
پيش چشمم اين جهان تمثيلي از روي تو شد
گوييا جز تو همه دنيا به دور انداختم
شنبه 6 بهمن1386
ما هم رفتیم تو سایت....
شعرهام رفت تو سایت آوای آزاد.... برای مشاهده ی سایت اینجا کلیک کنید...
سه شنبه 2 بهمن1386
من بهاران را نخواهم .. من بهاری چون تو دارم
دوستان امیدوارم از شعر جدیدم لذت ببرید... نظر یادتون نره...!!!
من بهاران را نخواهم
پهنه ي دشتي ز وحشي لاله ي پر خون نخواهم
من گلي همچون تو دارم
اشتياق وصل را با ديگري هرگز نخواهم
چونكه اميد تو دارم
چشم شهلاي پر از افسون نخواهم
بلكه خود افسونگري همچون تو دارم
خنجري آغشته با خون را چه خواهم؟
چونكه ابروي تو دارم
من خروش آبشاران را نخواهم
چون كه گيسوي تو دارم
آسماني پر ستاره را نخواهم
چونكه مه روي تو دارم
من بهاران را نخواهم
من بهاري چون تو دارم
جمعه 30 آذر1386
پروانه عاشق
من آن عاشق ترين پروانه هستم
كه عهدي بر سر جان با تو بستم
تو آن شمع خرامان سوز هستي
كه چون آتش به جان من نشستي
چه خوش آن سوزشي كز يار باشد
بنازم آتشي كز دوست افتد
خوشا شب زنده داري هاي بسيار
كه در فرقت به جان هيزم بريزد
ندارم هيچ باك از آتش عشق
كه اين آتش ز مرهم خوشتر آيد
جمعه 30 آذر1386
شعر سلام
شعر سلام رو تقدیم می کنم به اونی که منو نفهمید...!
سلام منم
فدای تو
من
عاشق چشای تو
آره همون كه می میره
واسه ی خنده های تو
این دل دیوونه ی من
مثل قدیما انگاری
میخواد بسوزه
اما نه
می افته باز به پای تو
هنوز باور نكرده كه
آسمون چشای تو
شده محل پر زدن
واسه ی عاشقای تو
سلام نكن
كه میدونم
دلت پیش یكی دیگست
بهم میگن اینو همش
نگاه تو صدای تو
اگه یه وقتی یه جایی
تو فكرا و تو خیالا
منو تو عاشقات دیدی
یادت باشه من همونم كه میمیره به پای تو
همون كه حرف میزد همش
از خوبیات ، حیای تو
حالا فقط یه چیز میگم
كه دوست دارم یادت باشه
اگرچه زندگی واسم بدون تو یه قفسه
ولی گذشتن از خودم
برام بیشتر مقدسه
دلم خوشه به اون دوتا
نگاه چش تو چشم تو
عاشق هر كی هستی باش
منم خوشم به یاد تو
اصلا نمیشه زنده بود
بدون خاطرات تو
***
٢٤ آذر ٨٦
جمعه 30 آذر1386
عشق الهی
خدایا چنان عاشقت كن مرا
كه از زجر این بند گردم رها
و از اشتیاق وصال و لقا
من از خویشتن هم بگردم جدا
چنان صیقلی ده دلم را خدا
كه چشم دل از آن بگیرد جلا
به هر دم برآید ز جانم ندا
خدایا خدایا خدایا خدا
دمی بر نیاسایم از دوریت
نباشم از این درد یك دم جدا
گر ابلیس قسم خورد كه گمره كند
چنان عزتم ده كه نآید روا
به وقت خوشیهای كاذب مرا
مصونم بدار از بد و از خطا
من از این خوشی نیست هیچم رضا
كه فردوس باشد مرا جایگا
كسی كاو شود عاشقت ای خدا
به ساز نی ام او شود هم نوا
كجا یابد او چون تویی ای خدا؟
كه در عشق او ناید هیچ انقضا؟
چنین چند گفتم از عشق خدا
وگر صخره باشد بیاید صدا
دریغا كه آدم خورد این نمك
ولی بشكند توبه ها ای بسا
جمعه 30 آذر1386
من می روم
یاد دارم هر زمان با دوریت یارای پیكارم نبود
چشمها می بستم
در خیالم با دو بال خویشتن
سوی تو پر میزدم
اوج پرواز خیالم بی افق بود
مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود
كاش میدانستی
چشم من از باز بودن خسته بود
كاش می دانستی
من به چشم بسته از آن آسمانها می گذشتم
تا بدانجا می رسیدم كز خودم چیزی نبود
هر چه هم بود از تو بود
در من این حال غریب
لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت
روزها و هفته ها و ماه ها
راستی انگار
وقت و لحظه معنی خود را نداشت
در من امید نگاه عاشقانه اوج می یافت
آه اما در خیال خام خود بودم...
و نمی دانستم
دست تقدیر برایم چه نوشت!
قبل از آن كه صید صیادم شوم او صید شد
و از آن روز دگر
غصه ی آن عشق نافرجام در من مانده است
و از آن لحظه فقط
اشكها یار و وفادار من اند
درك من از عشق این شد
كه اگر
خاطرت با رفتنم آسوده است
من میروم
***
پاییز ٨٦
جمعه 30 آذر1386
رویای عشق
« رویای عشق »
دوش یادت بر سرم زد ناگهان
جسم و روحم رفت یکجا ناگهان
عقل و هوشم را ببرد از این جهان
در خماری بودم اندر کوی تو
کور سویی دیدم از گیسوی تو
من سلامی دادمت از عمق جان
صبر کردم ...... نه نیامد یک کلام
خوابِ من ....... رویای من ........
گر تو نمی خواهی مرا...
گوش کن حرف مرا
خود ندانی...
جان من را سوختی
دین و ایمان مرا با یک نگاه بفروختی
جان من از آنِ تو جانان من
دین و ایمان خودم را هم کنم ایمان تو ، جانان من
در شکن خاموشیت را ، ای خموش
عشق را کن تو هویدا - چون خروش موج دریا-
باز هم ، صبر کردم.......
نه.... نیامد یک کلام
ناگهان احساس کردم نیستی
سرد شد جانم ، ز تنهایی دل
باز شد چشمم ، ندیدم من تو را
آری.....
من تو را در خواب دیدم
چون شبی که ماه را بر آب دیدم
آه کو...؟
آن چهره ی زیبا...
روی ماه کو...؟
رفتی از خوابم ولی یادت همیشه زنده است ،
من در امید تو هستم هر نفس
سراینده : احسان ضامنی
جمعه 30 آذر1386
***قصّه ی مرگ عشق***
سلام .... این شعر از خودمه ... امیدوارم که حس قشنگی رو به شما بده.......
« به نام آفریننده ی عشق »
***قصّه ی مرگ عشق***
خدایا دوستت دارم
چرا که تو آموزگار اول عشق در من بودی
آری تو بودی که به من ، پیکی از گوهر عشق را نوشاندی
و خودت بودی که ، معشوق را در وجودم پروراندی
و امّا…!
من چه گویم در برت؟
من نگویم… تو خود دانی که در عشقم نباشد هیچ رنگی و ریایی
بسی سخت است…
بسی سخت است نالیدن ز معشوق
" در زمانی که وفا قصّه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی است
با چه کس باید گفت : با تو انسانم و خوشبخت؟
خدایا ...!
اعترافی می کنم در محضرت...
عشق را تنها تو می دانی و بس
آه...!
عشق کو ؟
عاشق کجاست ؟
معشوق کیست ؟
آنکه دارد ادعای عاشقی ،
خود نداند عاشق آن نیست که کند شیدایی
خود نداند عاشق آن نیست که کند سودایی
او نداند که در این زمانه ی بی عشقی ...
عشق یک حس غریبیست که قدرش را نداند هیچکس
عاشقی در عهد ما بازی شده
ای خداوند رحیم
عاشقی نزد تو می ماند ...
تا ابد...
تا به کی این درد در دلها بماند؟
تا ابد ؟
مناجات عشق
بار الها...
تخم عشق را در دل جانان بکار
عاشقان را با خودت مأنوس ساز
درد دوری از دل دلدادگان بیرون بساز
عشق را سامان بده...
عشق را از نو بساز...
« الهی آمین »

